سه شنبه هجدهم بهمن 1390
سلام ...
یه مدتی دچار مشکلات زبانی بودم و از یه طرفم مشکلات شخصی باعث میشد نتونم زیاد به روز بشم .
زیاد نمیخوام حرف بزنم فقط میخوام دو تا غزل تقدیمتون کنم .
خوشحال میشوم نظرتونو بگید...
زمان مرگ من و روز آه نزدیک است
زمان غوطه زدن در گناه نزدیک است
به حال و روز غزل های من نگاه کنید
که گیج می خورد و پرتگاه نزدیک است
یکی دو روز دگر مانده تا که آه شویم
یکی دو روز دگر اشتباه نزدیک است
کلاغ خانه ی ما هم دروغ می گوید
توهمی که به روز سیاه نزدیک است
بگیر دست مرا و بخواب در تابوت
کمی بترس از این راه،چاه نزدیک است
۲
اخر به باد می دهم این روزگار را
می بافم از کلاف تو این روز تار را
هی می رسم به بودن و پیدات می کنم
می بازم از زمین و زمان اعتبار را
از سردی مزاج تو ایینه تب گرفت
از سر به پا گرفته گرد و غبار را
شرمنده ام که اسم تو سانسور می شود
چون می کشند مردم بی بند و بار را
اخر به دام بوسه گرفتار می شوم
از من گرفت حوصله ی انتظار را
یا حق...
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
بازم با یک غزل بد اومدم...
چن وقته فقط میتونم بیام پست بذارم و برم از همه شرمندم که نمیتونم سر بزنم و دعوتتون کنم...
این بار سعی میکنم اینطوری نشه...
به پای زندگی و اتفاق در جریان
گلایه های مچاله درون یک زندان
چگونه می شود از روزگار دل بکنم
به قلب تار منی که شکست از هیجان
بگیر پنجره را و ببند سمت خودت
که میچکد به درون اتاق من باران
ببند باز مرا لا به لای دفتر خود
که مینویسم از این روزگار در جریان
نمیشود به تو دیوانه وار برگردم
پر از سکوتم از این انتظار سرگردان
یا حق...
شنبه پنجم آذر 1390
چن وقته شعرام دچار چالشی شدن که میتونم اسمشو بذارم تغییر ...
فک کنم یه مدت طول بکشه این تغییر پخته شه
تا اون وقت سعیکنید تحملم کنید ...
راستی تو پست قبلی یکم وقت کم اوردمو نتونستم به دوستا خبر بدم همین جا معذرت میخوام ..
راستی منتظر نقدها و نظراتون هستم ...
به روی شانه یتان بوسه زد پریشانه
زمان مرگ شما زندگی ویرانه
میان اتش و ترس و نبرد و خون و عطش
نشست تاکه ببوسد لبات پروانه
به رقص چادر مشکی میان زندگی ام
نگاه خیره به ته مانده های یک شانه
گلایه میشوم از روزگار میخندم
بدون ترس تو از اشنای بیگانه
به شال غمزده بنشین و یک غزل بنویس
یکی بیاید و تهمت زند غریبانه
یا حق...
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
خوشحالم دوباره میتونم وبلاگو به روز کنم ...
شاید باور نکید تو این چند هفته ی گذشته چند بار خواستم کلا شعر رو ببوسم و بذارم کنار ولی نشد .
تو این مدت خیلی از دوستان محبت داشتن و بهم سر زدن و نظراتشونو چه عمومی و چه خصوصی گفتن که خیلی بهم کمک کرد که ازشون ممنونم و دستشونو میبوسم و از یک طرف هم بعضی از دوستان که مثل برادرم دوستشون دارم یه حرف هایی زدن و یه فش هایی دادن که کلا تصمیم گرفتم شعر و بذارم کنار چون به نظرم بهتره که ادم کلا از این محیط بره تا حرف هایی بشنوه که شنیدنش از یک شاعر بعیده ... با اینکه میدونم این حرفاشون هم از روی محبته .
ولی بازم تو این شرایط سخت مثل همیشه دوستایی بودن(اقای شهرام میرزایی و محمد نوروزی و ...) که کمکم کردن و با راهنمایی هاشون باعث شدن تصمیم درست رو بگیرم و جدی تر از قبل راهمو ادامه بدم .
ببخشید سرتونو درد اوردم ...
یه غزل کوتاه میخوام تقدیمتون کنم اگه هم بد بود به بزرگی خودتون ببخشید ...
از بوسه های مست دو عریان در اینه
پنهانی از نگاه دو شیطان در اینه
از اشک های ریخته در حوض تا به صبح
تا خنده های مضحک باران در اینه
میترسم از نگاه تو و سرخی لبت
از بوسه های مرده و بی جان در اینه
میترسم از تویی که به من پشت میکنی
در فال قهوه ی ته فنجان در اینه
میبینم ان زمان که مرا جست و جو کنی
طوری که خیس ابی و لرزان در اینه
*یا حق*
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390
سلام ...
ادم بد قول که میگن منم ...!
شرمنده دیر اپ میشم و از این به بعد سعی میکنم اینطوری نشه...
تو این چن مدت اخیر کارای دانشگاه تمام وقت منو گرفته بود که کلی از مطالعه و شعر عقب افتادم که باید جبران کنم .
راستی یه معذرت خواهی دارم از بعضی از دوستایی که به روز شده بودن و خبر دادن ولی نتونستم سر بزنم ولی همه ی اونها رو سعی میکنم جبران کنم .
الانم یک غزل و رباعی میذارم که منتظر نقد ها نظراتون هستم ...البته نتونستم روش زیاد کار کنم اگه هم بد شد به پای ناشی گریم بذارید ...
دیدی چگونه پشت سرم حرف می زنند
از بی کسی دور و برم حرف می زنند
اتش کشیده اند مرا ابر های تار
از قطره های روی پرم حرف می زنند
عمری به روی کول خودم جا به جا شدند
از کفش های در به درم حرف می زنند
از روزگار خسته ی خود شاکی ام ولی
حرفی نمی زنم به سرم حرف می زنند
رفتم که در سکوت شبم درد و دل کنم
دردی نگفته در نظرم حرف می زنند
2)
با معنی واژه ها دلم را در زد
از لرزش مژه ها دلم میلرزد
درواژه ی دوست دارمت صرف شدم
یک خنده ی تو به جانمان می ارزد
یا حق...
پنجشنبه بیستم مرداد 1390
سلام
سلام ...
خیلی وقت بود دلم میخواست یه وبلاگ برا شعرام دستو پا کنم که انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا نذارن تا امروز که با نمیدونم چی شد گفتم شرو کنم یا علی گفتمو این اغاز شد
امید وارم این وبلاگ بهانه ای باشه تا بتونم دوستی و تبادل نظری با شاعران نه استادان دیگه داشته باشم .
برا اول کار فک کنم بهتر باشه یک شعر و یک رباعی بذارم کافی باشه اگه هم بد بود دیوار به روم.
بقیه ی حرفا هم باشه برا پست های بعدی ...
امید وارم خوب باشه ...
اشکی به وسعت همه ی التهاب ها
چون تلخی نشسته به رنگ شراب ها
من از کدام پنجره ات پلک میزنم
وقتی نمیرسم به تو از پشت خواب ها
یک روز من دوباره زبان باز میکنم
مثل صدای تو وسط انقلاب ها
بغضی گرفته است گلوی شکسته را
چون رقص نقطه در کلمات کتابها
من ابشار وحشتم انگار خون به خون
گریه تو میکنی و من از اضطراب ها
ابری به روی روسری ات چیره میشود
اتش کشید و سوخت مرا این حجاب ها
حقویردی زاده ۲۰/۳/۹۰
در اتش دست های تو اب شدم
دیوانه و سرگشته و بی تاب شدم
در کنج درت نشستمو باریدم
خندیدمو رقصیدمو گرداب شدم
یا حق ...

